تبليغاتX
.
.
harfe del
ey kho00o0oo0daaaaaaaaaaaaaaa
2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:24  توسط مينا  | 

وبلاگ جدید ...
دوستان خوبم این وبلاگ به وبلاگ دیگری تغییر یافت :

 www.danesheberoz.blogfa.com

امیدوارم از این وبلاگ هم دیدن فرماید و لذت ببرید . پس به امید دیدار در وبلاگ جدید داستان های مینا.

 

                                                                            از طرف دوستدار شما دوستان.:مینا:.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 14:33  توسط مينا  | 

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:48  توسط مينا  | 

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:45  توسط مينا  | 

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:39  توسط مينا  | 

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:37  توسط مينا  | 

شما می تونید انواع عکس از بازیگر گرفته تا هر چی در خواست کنید و در کمترین زمان ممکن عکس دلخواه خود را ببینید .
2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:31  توسط مينا  | 

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:26  توسط مينا  | 

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:24  توسط مينا  | 

سلام . من اومدم . ولی این دفعه می خوام عکس های در خواستی شما رو بزارم.

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:21  توسط مينا  | 

توجه! توجه؟
فروش فوق العاده وبلاگ

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:42  توسط مينا  | 

بادبادک
چقدر زحمت کشید تا بادبادکی را که همیشه آرزویش را داشت درست کند و چقدر به برادر بزرگش التماس کرد که کمکش کند . اما خیلی زود کودکیش را فراموش کرد و امروز برای خنداندن دوستانش بادبادک کودکی را پاره کرد .
2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 12:58  توسط مينا  | 

راه حل

میان زمین و آسمان ایستاده بود و به سختی ابرها را پارو می کرد . عرق از سر و صورتش می

چکید ولی دستانش از سرما کرخ شده بود . حس می کرد یک خواب زجر آور می بیند . زن داد

زد : ((مرد چرا خودتو خسته می کنی ، بیا پایین یکنفر رو پیدا کن تا برفارو پارو کنه .))

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 19:46  توسط مينا  | 

مترسک
کلاه پاره و نمدینش تا صورت چوبی اش کشیده شده بود و لباس پاره اش استخوانهای چوبی و شکسته قامتش را پنهان می کرد . آخرین نفس هایش را می کشید و او آنروز زیر باران ، کلاغ های آواره را به میهمانی پذیرفت تا شاید اولین مترسکی باشد که هنگام مرگ تنها نباشد .
2 نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 19:39  توسط مينا  | 

در خواست کمک
دوستان عزیز سلام . بدون هیچ مقدمه ای می خواستم از شما بزگواران یه در خواست کمک داشته باشم . راستش و بخواین قرار من در یک مسابقه داستان نویسی شرکت کنم و در خواستی که من از شما ها دارم این هست که قشنگترین داستان رو که تو وبلاگ من خوندین به من بگین تا من از بین اونا 3 تا شو بفرستم . به نظر شما کدوم یک از داستان ها جالب تر بود؟؟؟!!! با تشکر فراوان .:مینا:.
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 11:58  توسط مينا  | 

تنها تر از تنها

دیگه نمی دونم باید دلم رو به چه چیز این دنیا خوش کنم . هر چی فکر می کنم باز به بن بست می خورم . جاده زندگی من یک طرفه شده . و من از ترس انسان ها دلم می خواهد یه گوشه ای ترمز بزنم و برای همیشه استراحت کنم . دیگه هر چی گاز می دم ، به جلو حرکت نمی کنم و سرعت گذر لحظه ها در زندگی من هر دقیقه کمتراز دقیقه قبل می شود . یک احساس پوچ ، نمی دونم چرا احساس بی خود بودن به من دست داده . اصلا نمی تونم برای خودم تصمیم بگیرم . اصلا از این زندگی یکنواخت خسته شدم . نمی دونم برای چی احساس می کنم منتظرم . وای من از انتظار متنفرم . این احساس منو نابود می کنه . من خود را در میان مرداب زندگی تنها می بینم . و هیچ کس به یاری من نمی شتابد و من دارم در یغما فرو می روم ...

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 13:4  توسط مينا  | 

 

بخشیدن است هنگامی که فراموش کردن سخت می نماید

دستگیری است و رها نکردن

امیدوار که فردا چون امروز پر شکوه خواهد بود

باز گویی رازها و نجوا ها

و لذت بردن از شب های غرق در ستاره...                                 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 10:50  توسط مينا  | 

حسرت

 

وقتي لباس فضانوردي تنش كردن گفتن :تو اولين مردي هستي كه پا بر آن سياره مي گذاري . از شدت شادي گريه مي كرد . ولي هنگامي كه توآن سياره فرود اومد و پرچم كشف شده به وسيله يه مريخي رو ديد ، اينقدر شوكه شد انگار يه پارچ آب يخ روي سرش خالي كرده باشن . چشمش رو كه باز كرد مادرشو با پارچ خالي ، بالاي تختخوابش ديد ...

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 17:42  توسط مينا  | 

پیام رنگی

 دوستانه بگم ، زندگی صدها رنگ داره ولی تو نباید مثل آفتاب پرست در اثر محیط رنگ عوض کنی . بالاترین رنگ را که مشکی هست انتخاب کن تا هیچ رنگی در تو اثر نکند . ولی بگذار دلت سفید بماند ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 1:0  توسط مينا  | 

نا گفته ها

طلوع نگاهت را از پشت کوه غرورت به فال

نیک گرفتم .

چه زیبا بود جوشیدن چشمه زلال چشمانت .

اما مدتی است گه برق نگاهت را در درخشانترین

ستاره های تنهایی ام می بینم و آنها را در پشت شیشه خیال

خلاصه می کنم . انگار دیر زمانی است که ندیدمشون .

کم کم برایم غریبه خواهند شد . ستاره من ، امشب

را در پشت کدامین ابر به سر می بری ؟

هر کجا هستی خوب بخواب ...

2 نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 19:14  توسط مينا  | 

بگو با من

     بگو با من ای رنگین تر از رویا ، چرا از آسمان                                                      

دیده ات این سان شهاب در دمی بارد.

    چرا دستی درون سینه پر مهر تو ، هر لحظه

گویی گل اندوه می کارد .

    چرا چشمت غم انگیز است ؟

    چرا ای قبله گاه من ، نگاه تو همانند غروب

سرد پاییز است ؟

    کسی آیا تو را در رنج می دارد ؟

    مگر آیا نمی داند ، به یادت دختری شبها ، میان

بسترش بیدار می ماند !

    بیادت اشک می ریزد ، برایت شعر می گوید ؟!

    مگر آیا نمی داند ؟!

 

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 19:19  توسط مينا  | 

خزان

 دخترک عاشق باران بود و باران عاشق او . هیچگاه همدیگر را ترک نمی کردن.

باران با خود گفت باید او را با خود همراه کنم ، دخترک تبسمی زد و با باران همراه شد . به این تر تیب که خزان همیشه همراه باران شد ...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 22:37  توسط مينا  | 

من اومدم...

 

 

 

 

با سلام خدمت همه دوستان عزیزم .

نمی دونم از کجا شروع کنم ، فقط می گم جای همه شما ها خالی بود .

البته من برای همه دوستانم دعا کردم و امیدوارم به زودی زود قسمت

تک تک شما عزیزان بشه .

خوب از امروز وبلاگ به همون منوال قبلی خودش برمی گرده و هر روز آبدیت می شه .

راستی تشکر می کنم از دستان طلایی شما که اینقدر زیبا می نویسن . من از همه دوستانی که به من لطف می کنند و نظرات زیبای خود را می نویسن کمال تشکر را دارم ، شما عزیزان به من ذوق نوشتن می دین.

منتظر سری داستان های جدید مینا باشید...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 20:39  توسط مينا  | 

چند روز دوری

با سلام خدمت شما دوستان عزیز . امیدوارم اوقات خوشی را برای شما فراهم کرده باشم و هیچگاه از خواندن داستان های من خسته نشوید . دوستان عزیز من ، این برای اولین با است که جدا از داستان هایم دارم به صورت مکاتبه ای با شما حرف می زنم . عزیزانم من به مدت 5 روز از خدمت شما مرخص می شم به منظور سفری کوتاه  به مشهد مقدس . شاید بعضی از شما ها بگین آخه این گفتن داشت ، بله گفتن داشت اولا به خاطر اینکه فکر نکنین من وبلاگ رو فراموش کردم ثانیا برای موفقیت تک تک شما خوبان حتما دعا می کنم . در این مدت هم به وبلاگ من سر بزنین و نظرات خود رو بگین آخه من از نظرات شما قوت می گیرم . دیگه مزاحم اوقات شریف شما دوستان عزیز  نمی شوم . همه شما رو به خدای مهربون می سپارم .

خدا نگهدارتان ... 19 تیر 1384 .:مینا:.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 1:43  توسط مينا  | 

خاطره گرانقیمت

اون شب همه جا رو می دید . همه شاد و خوشحال بودن . آخه این یه رسمه! صدای مهیبی دل همه رو لرزند . مادر گفت خدا کنه واسه کسی اتفاقی نیفته ولی ... یک سال گذشت و او حسرت می خورد . حالا دیگه همه جا رو سیاه می بینه و یاد خاطره چهارشنبه سوری پارسال می افته ...

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 12:44  توسط مينا  | 

ناکام

هر روز می دیدمش و شاهد آب شدنش بودم . روز به روز ضیف تر می شد و داشت از پا در می آمد . تا بالاخره آن روز لعنتی در دستهای من کف کرد ، جان داد و تمام شد . و من ماندم و دستهای کثیف بدون صابون ...

2 نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 16:41  توسط مينا  | 

یک هدیه کوچک

:: این گل زیبا تقدیم به همه دوستان عزیزم . خوشحالم کنید با نظرات زیبایتان با تشکر  .::مینا::.

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 17:18  توسط مينا  | 

غرور

گل سرخ کوچک مغرورانه به اطراف نگاه می کرد . به زیبایی خود می بالید .

تمام گل های باغچه به او حسادت می ورزیدن . تا اینکه باغبان یک گل زیبای دیگر را در کنار او قرار داد . گل سرخ کوچک نمی توانست وجود او را تحمل کند . هر روز ضعیف تر می شد . گلبرگ هایش دیگر آن طراوت اول را نداشتن.

کم کم تمام گلبرگ هایش ریخت . تا اینکه باغبان آن آیینه کوچک را از خاک در آورد . دیگر دیر شده بود . آن گل سرخ کوچک حتی تحمل وجود خودش را هم نداشت ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 16:17  توسط مينا  | 

پیام فرشته

مرد مستی در حال رانندگی از جاده منحرف شد و در حال پرت شدن به دره   توانست شاخه ای را بگیرد... خدایا مرا نجات بده... فرشته گفت آیا به او اعتماد داری؟ مرد گفت بله ، دیگر لب به مشروب نمی زنم ، اصلا هر چه او بگوید . فرشته تبسمی زد و گفت پس شاخه را رها کن ...

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:31  توسط مينا  | 

خود را محک بزنید

 

آیا آدم حساس و شاعر پیشه ای هستید ؟؟؟

 

برای اینکه به میزان احساسات خود پی ببرید به سوالات پاسخ داده و برای هر جواب آری یا نه به طوری که مقابل سوالات نوشته شده است نمره ای بگذارید . بعد از آنکه به تمام سوالات پاسخ دادید و نمره آن را بدقت منظور کردید سپس نمره های داده شده را جمع ببندید .

جمع کل اگر از 30 تا 33 باشد دلیل کمال احساسات شما است.

از 21 تا 29 احساسات طبیعی شما را نشان می دهد .

از 10 تا 20 نشانه سردی و کم حسی شماست .

اگر از 10 کمتر باشد دل شما مثل سنگ سیاه می ماند .

1-    آیا از شبهای مهتابی لذت می برید ؟ آری=4 ، نه=صفر

2-   آیا موزیک ملایم و غم انگیز را بیشتر دوست دارید؟ آری=4 ، نه=صفر

3-آیا گاهگاه در فکر و اندیشه های دور و دراز فرو می روید؟ آری=5 نه=0

4-اگر گل قشنگ، باغ زیبا، چمن دلفریب یا منظره طبیعی دلکشی ببینید بی اختیار شاد و خرسند می شوید؟ آری=5 ، نه=صفر

5-آیا داستان های را که به خوبی و خوشی پایان می یابند بیشتر دوست دارید؟ آری=5 ، نه=صفر

6-اگر حیوانی را زخمی و ناتوان ببینید متاثر می شوید؟آری=5 ، نه=صفر

7-آیا اطفال و حیوانات خانگی را بی اختیار نوازش می کنید؟آری=5 نه=0

 

 

2 نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 11:24  توسط مينا  |